|
ادبی
|
آرامم نمی کنند
این قصه های عادتی هرشب
چشم هایم را بسته ام روی بزهای زنگوله پا
گوش هایم زنگ زنگ زنگ می زنند
و می رسانندم به شماره ای که اشتباه افتاده است.
اولین کتاب توی قفسه را ورق می زنم
فصل اول :
" انسان های اولیه "
یاد پدر می افتم که هنوز روی زمین می خوابد
چشم هایم را می بندم
گوش هایم زنگ نه انگار دارند سوت می زنند
تمام تاریخ ها توی ذهنم اشتباه افتاده است
می خواهم یک قصه ی تازه بخرم .
روی تخت مچاله می شوم
و تا صبح ...
خواب تخت جمشید می بینم ...
(پردیس سیاسی)
سلام
تعجب نکن من دیشب خواب تخت جمشید رو می دیدم تا صبح ...
این رو هم آپ کردم چون یاد قدیم ها می افتم " مهربان"
مثل همیشه معرکه ای و دوستت دارم
زهرا ...
به سیاه بنشانم
دست هایی که
دوستشان میداشتم را!
حالا که این زمهریر
توی خونم پیچ میخورد
بیا و قصه را تمام کن.
میبینی؟
مانده ام مانده ام
سرپا با تکلیف دست های خاموش!
پس بیا لعنتی !
چشم هایم را بسته ام
قصه را تمام کن.
که این زمهریر که
توی خونم پیچ می خورد با یک فوت
مثل من که به یک فوت
دست ها را خاموش کردم.
تا حالا به دو پا نبودن فکر کرده ای؟
این آسمان جان میدهد برای پریدن
(پردیس سیاسی)
از غصه ی آن قدر دیر ...
که سبدت را پر کرده ای .
انگار قانون برای همه یکسان است
تنها به یک اشاره ی زمین
من
دیر
نطلبیده
نامراد ...
رد می شوی
بی آن که دستمالت را زیر درخت های همسایه گم کنی .
رنگ می بازند
سبز ـ زرد
با چند وصله ی پوشالی قرمز .
سر می روم
و می چکی ...
قطره
قطره
انگار قانون برای همه یکسان است
لک می شوی
درست گوشه ی رو سری ام .
(زهرا ملوکی)
۲۳/۵/۸۵
و سایه ای که قد می کشد توی پوستش ...
تولدم مبارک.
آن قدر زنده نیستی که صدایت کنم!
نسخه هایم را سفت می چسبم
و این شعر را
آن قدر زنده نیستی که با دست هایت
پنهانم کنی ونگذاری باد
صدایم را ببرد.
مسکن ها اثر نمی کنند
برایم لالایی زمزمه کن!
مهم نیست
فردا می آید یا نه!
بگذار بعد این خواب چیزی نباشد.
باد نسخه هایم رابرده
دیگر صدای من و این شعر درنمی آید
و تو فقط
آن قدر زنده نیستی که
صدایت کنم.
(پردیس سیاسی)