|
ادبی
|
جا نمی شوم
روی هیچ کدام از بالا بلندی های زمین
گرگ ها بازی را برده اند
و من خلاف عقربه های ساعت فرار می کنم
نه دیر نه زود
هماهنگ با آخرین اخبار سراسری
به اشغال در می آیم
و جا نمی شوم
روی هیچ کدام از خطوط
جهت می گیرم
با عقربه های ساعت
و گرگ ها
که بازی را برده اند ...
(پردیس سیاسی )
مهر ۸۵
می آید
نمی آید
تکلیفش معلوم نیست
سه بار از روی من گذشته است و هربار
که زیر سرش بلند می شود :
- هنوز نخوابیدی؟
ـ نه
با این ورق ها پر نمی شوم انگار
می سوزانم
و توی جهنم می خوابم
ورق ها را ...
که عادت کرده ام سیاه کنم
شعر بنویسم
سیاه کنم
و خانه های چند حرفی را
که هیچ حرفی نمی گنجد در ...
مرا بباف
این کلاف را
که پیچیده است دور دستت
و ساقه هایی که خم می شوند
از سبز به زرد
سنگین است
سنگی که جا گذاشتی روی سینه ام
راهی که نیست و هرگز نبوده است
نه
آسمان نه
ریسمان می بافم
دخیل
که بی ماهی برنگردد
تور می بافم
... این پا برهنه که می دود وسط حرف هایم
می آید
می شوید
می برد یک روز
مزرعه را
رنگی که هرگز نبوده است !
(زهرا ملوکی)