تبليغاتX
دو گیلاس سرخ همزاد
ادبی

رد پایم را موج می برد ... این جا خیلی شبیه دریاست . یک دریای طلایی که به جای موج باد دارد به جای همه چیز باد به پردیس گفتم زن ها مثل زمین اند همه چیز را در آغوش می کشند و می زایند و من یک بار خودم را زاییده بودم . جمع شدم توی بغل خودم و صبح که شد ایستادم مثل یک خط صاف بیچاره گالیله یک عمر روی مستطیل ها ایستاده نفس کشید و زمین همیشه کروی بود انگار... دنباله ی کروی ها به خودشان ختم می شود مگر عمق داشته باشند برای همین بود که زن بودم من همه چیز را عمیق می خواستم و می خواستم بزایم اما حالا خیلی ها می بلعند و استفراغ می کنند و نام آفرینش بر آن می گذارند انگار چشم هایم معلق بودند :"شاید یک روز برهنه بیاید "

* قایق اگر توی بندرگاه بماند می پوسد شاید دریا را خشک کرده بودم که راحت تر انتظار بکشم و از ترس پوسیدن خودم را دور نزنم . آفتاب اینجا بی برو برگرد می سوزاند .ترجیح می دهم شعله بکشم تا این که توی آب بگندم و هنوز زمزمه می کنم :"قرار است آخر شاهنامه خوش باشد " و یک روز روی شانه های باد درست مثل پیراهنش ...اما او آن چرکی سفید را دریده بود و برهنه می آمد... * ساقه ی نازک را باید به چوب ببندی و مرا به زمین که هردو شکننده ایم و این جا باد می آید ... تو خیلی خوابت می آید اما من دیگر نیستم که زمین شوم و بزایمت... من چشم های معلقم را بستم و باد مرا با خودش برد * پدر برای پسرش اسم می گذارد و صحرا برای دخترش...قایق چوبی روی آب معلق است و مرد برهنه می راند بر آب

 

                         (زهرا ملوکی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 8:5 قبل از ظهر  توسط دوقلوها  |