|
ادبی
|
به سیاه بنشانم
دست هایی که
دوستشان میداشتم را!
حالا که این زمهریر
توی خونم پیچ میخورد
بیا و قصه را تمام کن.
میبینی؟
مانده ام مانده ام
سرپا با تکلیف دست های خاموش!
پس بیا لعنتی !
چشم هایم را بسته ام
قصه را تمام کن.
که این زمهریر که
توی خونم پیچ می خورد با یک فوت
مثل من که به یک فوت
دست ها را خاموش کردم.
تا حالا به دو پا نبودن فکر کرده ای؟
این آسمان جان میدهد برای پریدن
(پردیس سیاسی)