|
ادبی
|
آرامم نمی کنند
این قصه های عادتی هرشب
چشم هایم را بسته ام روی بزهای زنگوله پا
گوش هایم زنگ زنگ زنگ می زنند
و می رسانندم به شماره ای که اشتباه افتاده است.
اولین کتاب توی قفسه را ورق می زنم
فصل اول :
" انسان های اولیه "
یاد پدر می افتم که هنوز روی زمین می خوابد
چشم هایم را می بندم
گوش هایم زنگ نه انگار دارند سوت می زنند
تمام تاریخ ها توی ذهنم اشتباه افتاده است
می خواهم یک قصه ی تازه بخرم .
روی تخت مچاله می شوم
و تا صبح ...
خواب تخت جمشید می بینم ...
(پردیس سیاسی)
سلام
تعجب نکن من دیشب خواب تخت جمشید رو می دیدم تا صبح ...
این رو هم آپ کردم چون یاد قدیم ها می افتم " مهربان"
مثل همیشه معرکه ای و دوستت دارم
زهرا ...