|
ادبی
|
خستگی ام را بخواب
آن قدر که پلک زده باشم یک بار.
خاتون آب و نان که مرد پشت این برف
دویدم و دویدم
و تپه که قد کشید
پشت خستگی ام
یک کوه.
این برفی پی در پی
وانعکاس سنگی ام...
ابراهیم!
قندیل های گلویم را بشکن!
یخ بسته ام پشت این برف
این چشم که دیگر نمی چکد
این خستگی که چکه نمی کند.
بغض نکن روی این خاک
گلویم را ذبح کن
بجوش در دشت های زرد...
ابراهیم!
(زهرا ملوکی)