|
ادبی
|
برایمان دار و درخت نگذاشته
مثل سر کشیدن همین چای
که اگر نباشد...
می میرم.
کتابخانه ام تمام شده
کتابخانه ام تمام شده
فرقی نمی کند
یا شهر درخت نمی شود
یا درخت ها ورق .
به چیزی فکر نمی کنم
جاده را زیر پاهایم پهن کن
خورشید نارنجی است
وآسمان نیلی...
نگاه کن !
باد موهایم را به رقص آورده.
نترس!
یک لیوان دیگر بریز
برای کسی که کتابخانه اش تمام شده
زندگی
پر از خواب هایی است که جدی نمی شوند.
(پردیس سیاسی)